|
آیدا امیراصلانی
|
||
سلام به همگي
آيدا اصلاني ميخواهد تو اين وبلاگ در مورد هر چي كه به خبر و خبر رساني و اطلاع رساني مربوط ميشه، بنويسه.
راستش را بخواهيد اگر خدا بخواهد و قسمت باشه قراره يه مدتي بروم و در روابط عمومي فدراسيون جانبازان و معلولين كار كنم. قبلا هم با اين فدراسيون همكاري داشتم. كار كردن در اين فدراسيون يه كم سخته. يعني روحيه خاص خودش را نياز دارد.
خوب ربط اين دو تا موضوع در اين است كه استاد عزيزم يعني دكتر قندي يه مطلب فوق العاده زيبايي را چند سال پيش نوشته. هر چند وقت يه بار ميخونم. امروز هم كه اين فدراسيون رفته بودم ياد گزارش دكتر افتادم.
گزارشي از مركز نگهداري معلولان ذهني
اشك هم ماتم ميگيرد اين جا دنياي ديگري است
" اشك هم ماتم ميگيرد. به دنياي ديگري پا گذاشتهاي؛ دنياي مسخ شدگان، دنيايي با دهانهاي باز و چشمهاي بيرمق صامت، با دستهايي بياختيار و خندههايي هيستريك، با گريههايي بي اشك و صداهايي گنگ، با نالههايي يكنواخت و بدنهايي بي حس، كرخت و لخته شده روي صندلي، روي تختهاي ميله دار.
صداي زوزه ميشنوي؛ تكرار حروف بيهجاي بم و كشدار. اين جا دنياي ديگري است.
اين جا يكي از 4 هزار مركز بهزيستي است با پانصد انسان كوچك و بزرگسال، نتيجه ظلم انسان به انسان، حاصل ناآگاهي آدمهاي دايمالخمر، معتاد به افيون، بيماران ژني كه جنون در پارك همسرشان ميكارند. حاصل همخونيهاي فاميلي متعصب، آنان كه ميگويند عقد دختر عمو با پسر عمو را در آسمانها بستهاند. حاصل خوردن داروهاي بيمجوز، صادرات داروهاي آزمايشي جهان صنعتي به جهان سوم. اين جا دنياي معلولان ذهني است.
پا كه به درون اولين اتاق ميگذارم بوي زهم ذهنهاي بيمار با تنهاي سر شده ميپاشد روي صورتم.
-سلام.
-سلا..م.
-شلا...ش...لا.
خنده منجمد نشسته روي صورت بعضيها كه نشستهاند و آن يكي كه خوابيده و ديگري كه فقط نگاه ميكند.
-سلام دخترم
-س...لا...مم
موهاي ژوليدهاش را دستمال بستهاند، دندانهاي كج و معوج از ميان لبهاي بازش بيرون زده است. يكي مات و خيره نگاهم ميكند. بغض در گلويم تلنبار شده، به كدام يك نگاه كنم؟ دست كدام يك را بگيرم؟ بر سر كدام يك نوازش هديه كنم؟ پاي كدام يك را از بندي كه آن را بر ميله تخت بستهاند، رها كنم تا بدود، بازي كند، خنده كند، هوار بكشد، بچگي كند؟
اين جا همه هوار ميكشند، اما صامت. اين جا همه ميخندند اما در سكوت. اين جا همه ميدوند اما در جا، روي يك تخت يك متري با سه شريك ديگر، همزاد هم، همسان هم.
22 انسان، 22 كودك ايزوله در يك اتاق با يك مدديار با يك مادر، با يك مهربانتر از مادر، با فداكارترين زن و زنهايي كه اين " دنياي ديگر" را انتخاب كردهاند.
استاندارد سازمان بهداشت جهاني از يك مادر (مدديار) با سه كودك عقب مانده ذهني ميگويد. اين جا مادران 10، 20، 30 كودك و بزرگ ايزوله را ميجورند، نظافت ميكنند، غذا ميدهند.
مادر رنگ به رخسار ندارد. ميانهسال است با لبخند كم رنگ در سيمايش.
- خسته نباشيد. از كجا آمديد اين جا؟
- ده سال است كه اينجا كار ميكنم.
- چقدر حقوق ميگيريد؟
-دريافتيام 10 هزار تومان در ماه است.
عرق نشسته بود روي پيشانيام. مثل احساس شرم، مثل احساس كوچكي نزد مادري كه اگر تا آسمان پرواز كني، تا كف پايش بلند نشدهاي.
اتاق در پي اتاق و سالن در سالن مملو از كودكاني است كه هرگز فرصت بزرگ شدن پيدا نميكنند، يك شكل و يك قيافه با اندامهاي يكسان، با پوست همرنگ به رنگ زرد، با موهاي بيحالت.
- 10 سال است كار ميكنم. 9 هزار تومان حقوق ميگيرم: مدديار گفت.
جوان 32 ساله به مرد 45 ساله ميمانست، با رنگ پريده و لهجه كردي.
-از ورامين ميآيم اين جا. شما ببينيد كار ما اينجا طاقت فرساست. يك نفر بايد 20 بچه را بشويد و غذا بدهد. هنوز صبحانه تمام نشده بايد ناهار داد، هنوز ناهار تمام نشده بايد آنها را نظافت كرد، بايد اتاق را شست و تختها را نظافت كرد: مدديار گفت.
هيچ كس از كار شكايت نداشت، حقوق كم ميگرفتند. هيچ كس نگفت از كارش دل زده است، حقوق كم ميگرفتند.
يكي از ميدان خراسان ميآمد. يكي از كرج ميآمد. يكي از ايوانكي ميآمد. ديگري از ورامين ميآمد. راههاي دور، خانههاي استيجاري، حقوق كم. آنها را بايد طلا گرفت. بايد به پايشان الماس ريخت. آيا ميتوان كار آنان را نه، فداكاري آنان را با پول سپاس گفت؟ آيا ميتوان حضور آنها را در فضايي كه دل را ريش ميكند، رنگ ميپراند، بويناك و طاقت فرساست، با پول جبران كرد؟
يك نفر ميخواهد دختر عروس كند، پسر داماد كند، چند ميليون خرج ميكنند؟ كدام هتل جشن ميگيرند؟ به اندازه حقوق سالانه دهها " مادر" كه هر كدام 20 معلول ذهني را نگهداري ميكنند.
ميهمانان گل ميآورند. يك سبد گل 10 هزار تومان؛ حقوق يك مدديار در ماه. يك سبد گل 15 هزار تومان، يك سبد گل 20 هزار تومان، دو برابر حقوق يك مدديار در يك ماه.
يك نفر بيمار ميشود (خدا شفا دهد) ميرود بيمارستان. بستگان به عيادت ميآيند، ياران به عيادت ميآيند، هر كدام يك سبد گل، يك دسته گل، اتاق مملو از گل ميشود. اتاق بيمار شلوغ ميشود. جاي نفس كشيدن نميماند. همه از خدا آرزوي سلامت بيمار را ميكنند. نه كار خيري، نه ثوابي كه خداي بشنود. خدا شفا دهد.
يك نفر به زيارت ميرود؛ ميرود مشهد، ميرود زينبيه، ميرود مكه، براي ثوابش زيارت ميرود. سالي يكبار ميرود. يك نفر سالي دو بار ميرود با هواپيما، در هتل زندگي ميكند. چند برابر حقوق يك مدديار خرج ميكند. ميتواند به اندازه حقوق يك ماه، دو ماه يك مدديار كمك كند، نميتواند؟
يك نفر زندگي را ترك ميگويد. اشكها براي پدر سالخورده، براي مادر سالخورده كه ديگر نيست، جاري ميشود. حالا بايد ختم گرفت، شب هفت، شب چهل، مراسم سال هم كه بايد گرفت. مراسم ميگيرند. صد نفر ميوه ميخواهند. صد نفر شام ميخورند. خرما و حلوا هم تهيه ميشود. صد نفر بينياز به مراسم آمدهاند. حالا هم رسم شده نوحه خوانهاي كت و شلوارپوش ميآيند 50 هزار تومان، 70 هزار تومان نوحه ميخوانند...
كدام ثواب كه به روح ميت برسد؟ كدام خير و خيرات كه ثوابش به روح از دست رفته برسد؟
يكي در هتل ختم پدرش را گرفت. هزار نفر آمدهبودند. براي هر نفر هتل دو هزار و پانصد تومان گرفت، ميشود دو ميليون و پانصد هزار تومان. ثوابش رفت تو دل هزار نفر بينياز، توي جيب هتل. ثوابش باد هوا شد، رفت...
اين مطلب را خودم اضافه كردم چون باز هم اينهايي كه دكتر قندي نوشته خوبه الان، چند ساله كه مد شده مراسم بگيرند كه فلان آقا سخنراني كنه فلان همايش برگزار شه و خودتون ميدونيد ديگه چه پولهاي كلاني حروم ميشه...
اگر هر روز هزار نفر به عيادت بيمارانشان بروند و هزار شاخه گل هزار توماني نخرند، يك ميليون تومان ميتوان به معلولان اجتماعي به معلولان فيزيكي كمك كرد. اگر هر روز هزار نفر به ديار باقي بشتابند و به جاي هزار تاج گل يك هزار توماني، فقط يك شاخه بر مزارشان پرپر شود، ميتوان يك ميليون تومان در روز به معلولان ذهني و اجتماعي كمك كرد.
از اين اتاق به آن اتاق، از اين سالن به آن سالن ميدوم. گامهايم سنگين است. پانصد نفر به پايم چسبيدهاند. پانصد نفر دنبالم كردهاند. با دندانهاي كج و معوج با لبهاي باز، با خندههاي هيستريك، صداهاي گنگ: مااااماااا...
عرق ريزان گامهايم را ميكشم. هر دري را كه ميگشايم پانصد دهان باز، پانصد دست لمس، پانصد چشم بيرنگ و مات ايستادهاند. حالا نفسهايم به شماره افتاده است. كلافه به پنجرهها ميكوبم. از پشت پنجره پانصد صورت مسخ شده نگاهم ميكنند. پنجرهها بسته ميشود، درها قفل ميشود، پانصد دهان باز با حنجرههاي لرزان نزديك ميآيند. دستهايشان را دراز ميكنند با انگشتهاي بي ناخن، كه همه از مچ خم شدهاند. سرها نزديك ميآيند. پاها روي زمين كشيده ميشوند. دور تا دورم را گرفتهاند: ماااا...ماااا...
يكي صدايم كرد: آقا
پلك برهم ميزنم. درون اتاقي هستم با هشت تخت و بيست و يك انسان ايزوله.
-آقا بيا... آقا... بيا: كودك گفت.
رفتم نزديكتر. وسط نشسته بود روي تخت ميان دو نفر ديگر.
-آقا ... بيا: كودك گفت.
زيبا بود. شايد چهار ساله، ميخنديد. دست دراز كرد دستم را بگيرد. من دستش را گرفتم. داغي دستش، دستم را سوزاند. اين جگرم بود كه ميسوخت.
سالن بزرگ ديگري بود. دور تا دور آن تخت. چند نفر در راهرو دراز كشيده بودند.
- اين دو نفر سل گرفتهاند: مدديار گفت.
به رنگ كهربا شدهبودند. دمر افتاده بودند روي تخت.
صورت آن يكي متفاوت با ديگران بود، روي تخت نشسته بود.
- شكلات داري؟ پسرك گفت.
- اين را چرا آوردهاند اينجا؟ من پرسيدم.
- زمين خورده، ضربه مغزي. در منزل بيقراري ميكرد. والدينش آوردند اينجا: مدديار گفت.
- اسمت چيه؟
- بهزاد.
- چرا ترا آوردهاند اينجا؟
- اذيت كردم.
- چه كسي را اذيت كردي؟
- اذيت كردم. بابام را اذيت كردم. شكلات داري؟
دستهايش به سويم دراز بود. بغض امانم را بريد. من شكلات نداشتم.
درباره اين گزارش:
در يك بعدازظهر داغ تابستان 1373 به يكي از مراكز نگهداري معلولان ذهني به نام مركز حضرت علي (ع) واقع در منطقه ازگل رفتم.
در اين مركز در آن زمان از پانصد معلول ذهني در سنين مختلف در دو طبقه نگهداري ميشد. آنچه سبب تهيه گزارش شد، ديدار از طبقه زيرين ساختمان بود. آنجا با انسانهايي روبرو شدم كه در گزارش آنها را نتيجه "ظلم انسان به انسان" تعبير كردم. محيطي بويناك و كم نور و بخشهايي شبيه دخمه. آنجا ترس برم داشت و تخيلي كه در بخشي از گزارش به آن پرداختم ناشي از ديدن همان صحنه بود. نوشتم" از اين اتاق به آن اتاق، از اين سالن به آن سالن ميدوم. گامهايم سنگين است، پانصد نفر به پايم چسبيدهاند. پانصد نفر دنبالم كردهاند با دندانهاي كج و معوج با لبهاي باز، با خندههاي هيستريك، صداهاي گنگ:ماااا...ماااا...
بقيه گزارش تصويرها و توصيفهايي از آن مركز است با چاشني قلقلك دادن احساس و عاطفه مخاطب.
دكتر،وقتي بحث تخيل در روزنامهنگاري را درس ميده به اين گزارشش اشاره ميكنه. موقع تعريف كردنش حال و هواش عوض ميشه. ميگفت: وقتي از آنجا خارج ميشه حالش بد ميشه.
خداييش روزنامهنگارهاي قديمي چطوري خبر تهيه ميكردن خبرنگاراي الان چطور....
نميخواهم از كسي ايراد بگيرم ها چون خودم شاگردم و حالا حالا ها بايد كار كنم و بنويسم تا خبرنگار ناميده بشم. ولي الان از هر 10 نفر بپرسي چيكارهاند، 5 تاشون خبرنگارند خودمون كه خوب ميدونيم چرا ....
مملكت هم كه آباد است همه سر كار خودشونند؛
فوتباليست، هنرمند ميشه،
مهندس، مسافركش ميشه،
فقط مونده فوتباليستها هم خبرنگار شن.
|
|